خب ماجرا از وقتی جدی شد که یه روزی توی عید..اون آخر های تعطیلات عید ..ایمیلم و باز کردم و دیدم ازیه دانشگاه خیلی خوبه توی نیویورک.....قلبم داشت می اومد توی دهنم...آب دهنم و قورت دادم و بقیه ایمیل و خوندم..
We are impressed with your application at ….
I would like to talk to you via skype or on the phone..
Let me know a good time skype id or phone number
این واقعا از این دانشگاه است؟!!...چشم آبی و که کنارم نشسته بود بغل کردم و گفتم ..چشم آبیییی ..این دانشگاهه است..باورت می شه!! یعنی می خواد چی بگه..چی بپرسه...یعنی می خواد بهم پذیرش بده؟..نکنه یه چیزهایی بپرسه..بلد نباشم..پشیمون بشه...اصلا تصمیمشو گرفته یا می خواد باهام حرف بزنه و مصاحبه کنه و بعد تصمیم بگیره..اگه بخواد از بین چند نفر یکی و انتخاب کنه چی؟!
خلاصه که شماره تلفنمو براش ایمdل کردم و قرار شد آخر هفته زنگ بزنه..آخر هفته می شه یه روز بعد از 13 بدر..باید زودتر بر می گشتم تهران.. باید یه نگاهی به مقاله هام بندازم..یه نگاه به تزم بندازم..یه نگاهی به رزومه ای که براشون فرستاده بودم...
اومدیم تهران ..که البته هیچ کاری نکردیم جز سیزده به در رفتن و خوش گذروندن ...
فرداش روزی بود که قرار بود زنگ بزنه..صبحش رفتم شرکت...شروع کردم به فکر کردن به سوال هایی که ممکن بود بپرسه...ولی فایده نداشت..هر چی بیشتر بهش فکر می کردم..بیشتر نگران می شدم...عصری چشم آبی اومد شرکت..همه رفته بودن جز آبدارچی شرکت...نمی دونستم برم خونه یا بمونم همون جا تا زنگ بزنه...قرا شد بمونم همون جا ..
سر ساعت زنگ زد به موبایلم..صداشو نمی شنیدم...سریع بهش ایمیل زدم و شماره شرکت و دادم که زنگ بزنه..
اولش شرع کرد به احوالپرسی و اینکه نتونستم
موبایلتو بگیرم و این حرفها..بعد گفت بگذار بگم چرا بهت زنگ شدم...یکی به خاطر
اینکه ببینم پیشنهادی از جای دیگه نداری و اگه بهت پیشنهاد پذیرش و بدیم قبول می
کنی یا نه ..بعد هم تو اگه سوالی داری بپرسی..
که من هم یه کم هول شده بودم و گفتم اگه سوالی دارید من در خدمتم که
بیچاره دوباره همین سوالو پرسید..گفتم من چند تا دانشگاه دیگه اپلای کردم ولی هنوز
آفر رسمی ندارم از جایی و اگه از اونجا پذیرش بگیرم میام چون به فیلد کاری من خیلی
نزدیکه ...که گفت فیلد های مورد علاقه ات چی ها بودن؟ روی این ها کار کردی...بگو چی کار
کردی و من هم در حد دو سه جمله بهش گفتم و خودش دیگه یه جورایی نخواست بیشتر توضیح
بدم......بعد گفت تو سوالی داری بپرس..که من هم پرسیدم باید موضوع پروزه رو زا
الان انتخاب کنم یا بعد از اینکه میام اونجا..اون هم سه ساعت شروع کرد به توضیح
دادن... که میای اینجا و بعد از چند هفته جند تا سوپروایزر پیشنهاد میدی و بعد توی
یکی دو ماه اول مشخص می شه که با کی باید کار کنی و ....خلاصه من هم مطمئن شدم که اینجوری
نیست که من و برای گروه خودش بخواد..داره از طرف کمیته پذیرش صحبت می کنه...
بعد هم نمره های GRE و پرسید و گفت شرایطت خیلی خوبه و خود دانشگاه بهت ایمیل می زنه
و پیشنهاد رسمی می ده فقط چند نفر باید امضا کنن که اونها هم امضا می کنن ممکنه یکی
دو روز دیرتر ایمیل بزنن ولی اصلا نگران نباش. خودم در جریان کارها قرارت می
دهم..همون بوروکراسی اداریه که شما هم توی کشورتون خیلی دارین.....بعد هم نحوه accept آفر و
گفت و گفت هر چقدر زودتر accept کنی برای
ما بهتره چون یه عده هستن که توی رزرو هستن و اگه شما قبول نکنی به اونها آفر می
دیم...بعد هم در مورد بورس و مبلغ کمک هزینه دانشگاه و اینها کلی صحبت کرد..
تلفن که قطع شد ..رفتم پیش چشم ابی..دیدم نشسته منتظر که ببینه چی شد...خندیدم و گفتم تموم شد..هم پذیرش و گرفتم..هم بورس..
چند روز بعد هم نامه رسمی از دانشگاه اومد ..
فردای همون روز هم یکی دیگه از دانشگاه ها..این دفعه توی انگلیس..بدون هیچ مقدمه ای ..زنگ زد به موبایلم و گفت ما می خواهیم بهت پذیرش بدیم با بورس کامل..بعد هم شماره تلفن یکی از دانشجوهاشو که ایرانی هم بود داد و گفت بهش زنگ بزن و سوالی داشتی بپرس..
حالا هم هفت خوان ویزا گرفتن و شروع کردم و خدا می دونه به کجا می رسه...ولی نگرانم ..خیلی...
پی نوشت:
حدسی که زدید خیلی برام جالب بود..خودم تنها چیزی که فکرشو نمی کردم به ذهن کسی برسه همین بود..آخه آدم می خواد نی نی دار بشه..میاد می گه بعد از این همه زحمتی که کشیدم...؟!!!! اون وقت یعنی این قدر وقتش شده که .. نمی دونم چرا این یه قلم کار و توی توانایی های خودم نمی بینم هنوز!! نه اینکه نخوام..یا دوست نداشته باشم...ولی حس می کنم هنوز خیلی کارها دارم که باید انجام بدم...از اون طرف هم نگرانم که دیر بشه...که دیگه حوصله و وقتشو نداشته باشم...کلا این روزها نگرانم..نگران خیلی چیزها...
چقدر حرف دارم برای گفتن...بگذار اول یه کم گرد و خاک های اینجا رو بگیرم...
مثل اینکه اون تغییر بزرگی که دنبالش بودم داره میاد..چند قدم دیگه مونده...بعد از این همه زحمتی که براش کشیدم..این همه استرسی که برای اومدنش داشتم...حالا از اومدنش وحشت کردم..ترسیدم..بغض می کنم یه هو...من آدم این تغییره هستم؟ می تونم دوام بیارم؟!
وای که وقتی خبرشو بهم دادن..چه حالی بودم..
امروز تولدمه...۱۱/۱۱
باورم نمی شه که ۳ سال گذشت از اون روزی که اومدم اینجا و خواستم که سنم و از روی نوشته هام حدس بزنید..چقدر دلم برای اون موقع ها تنگ شده..یه چند وقتیه که مردم انگار...زندگی نمی کنم..معلقم ..
یک سال؟؟؟ چون دست از کار نکشیدی؟! چقدر پست و کوچکند آنها که فکر می کنند می توان تو را با این یک سال! به بند کشید....چقدر اسیرند آنها که فکر می کنند با اسیر کردنت می توان روحت را به اسارت برد...
من از اون قهر ها بلد نیستم که توش حرف هم نمی زنن....یعنی اگه بلد باشم هم تو نمی گذاری...ولی قهرم... حرف می زنم ولی قهرم....بعد این همه سال...این اولین باره که قهرم.....کلا قهر بودن و بلد نیستم ..اینه که یه وقت هایی سوتی هم می دم...مثلا یه هویی بلند بلند به حرفت می خندم....درسته که آدم که قهر باشه می تونه با تبصره حرف هم بزنه ..ولی دیگه خداییش خنده توی قهر خیلی سوتیه! ..من توی تمام زندگیم تعداد قهرهام به اندازه انگشت ها یه دستم هم نمی شه...اینه که بلد نیستم ..ولی قهرم!!
اون وقت کسی می دونه من چرا نیومدم اینجا از سفر ترکیه و دریا و غواصی و آفتاب و ساحل و اینها بگم...اما دارم ابن چرت و پرت ها رو می گم..
دلم گرفته ازت....خیلیی..
دیشب تو آخرین شب مجردی خواهر کوچیکه ..اون آخر شب بعد از یه مهمونی خیلی خوب بله برون...که همه چی خیلی عالی برگزار شد و خونه پر شده بود از عطر گلهای مختلف....که گم می شدی بین اون همه گل و زیبایی.....یه هویی خواهر کوچیکه یه جورایی با بهت گفت..امشب آخرین شب مجردی منه ...اینو که گفت دلم لرزید..نگاهم افتاد تو نگاهش...انگار یکی یه دفعه منو بیاره تو این دنیا...دو تایی اشک تو چشمهامون جمع شد..یاد آخرین شب مجردی خودم افتادم که .. کنارش دراز کشیدم و همدیگرو بغل کردیم و به یاد همه اون شب های تابستونی ای که تا نزدیک های صبح با هم حرف می زدیم و بعد می رفتیم توی هوای آزاد می خوابیدیم...اشک ریختیم... دیشب تو اتاقش همدیگر و بغل کردیم و اشک ریختیم...بهش گفتم بزرگ شدی دیگه....هنوز همون خواهر کوچیکه هستی و می مونی...گفت می ترسم...گفتم برای اینکه داری وارد یه دنیای جدید می شی و نمی دونی پشت اون در چیه...برات غریبه است....وقتی درو باز کنی می بینی هیچ چیز ترسناکی وجود نداره...گفتم تو همون آدمی و زندگی همون زندگی...فقط با مسایل جدیدی روبرو می شی.....ما هم همون آدم هاییم و میتونی همیشه و همه جا رومون حساب کنی...گفتم خوشبخت می شی.....مطمئن باش..خدا حواسش بهت هست....گفت امیدوارم...
امروز می ریم پیش یه مرد نازنین...مرد نازنین من با اون عبای شکلاتی و اون لبخند محو نشدنی اش...می ریم که با کلام دلنشین و اون لبخند همیشگیش...دو تا قلب و...دو تا زندگی و به هم پیوند بزنه....
هفته دیگه مراسم نامزدی و عقد و خواهر کوچیکه است...همون خواهر کوچیکه که با خودم می بردمش مدرسه..وقتی کلاس اولی بود...و مدرسه اشون نزدیک مدرسه راهنمایی من بود...همون خواهر کوچیکه که توی یکی از همون صبح ها..توی راه مدرسه یادش افتاد که دفترشو جلد نکرده و زد زیر گریه...که من جلد دفتر خودمو کندم و با چسب چسبوندم به دفترش و به خاطر دفتر بی جلد خودم پیش خانم معلم خجالت کشیدم...خواهر کوچیکه ای که هی بزرگ شد و من شدم واسطه بین اون و مامان و میانجی گری برای ماجراهای نوجوونی و دوستهاش و درس هاش....حرف های مامان و برای اون ترجمه می کردم و حرف های اونو برای مامان.....خواهر کوچیکه ای که موقع امتحان های فیزیک و ریاضیش از خودش بیشتر حرص می خوردم و موقع درس دادن بهش داد و فریادم بلند بود از درس خوندنش و گوش دادنش و... که موقع کنکورش چند بار حتی اشک ریختم که چرا به فکر آینده اش نیست و درس نمی خونه و ..... که شب کنکورش اشک هاشو پاک کردم و گفتم الان دیگه وقت فکر کردن به این نیست که چقدر خوندم و چه جوری خوندم و بقیه چه جوری حوندن...الان فقط باید امتحانتو خوب بدی و از چیزهایی که می دونی به بهترین شکل استفاده کنی....خواهر کوچیکه ای که دانشجو شد و من شدم محرم بعضی از حرفهاش...که وقتی رابطه ای رو که فکر می کرد مهمه و سرنوشت ساز و به هم زد....رفت تو خودش و برای چند روز حرف نزد و حرف نزد و منو نگران تر از همیشه کرد...اونقدر که شب ها با چشم های خیس خوابم می برد....خواهر کوچیکه حالا بزرگ شده....می خواد یه زندگی مستقل و شکل بده....خواهر کوچیکه دیگه اون خواهر کوچیکه اون روز ها نیست و نباید هم باشه...خواهر کوچیکه حالا داره همسر یه مرد مهربون می شه ..مثل خودش...حالا دیگه همه حرف هاشو به اون می زنه و از اون مشورت می خواد حتما...حالا دیگه به اون تکیه می کنه و دوتایی می شن یه خانواده .... می دونی یه کم سخته...سخته که دیگه خواهر کوچیکه..خواهر کوچیکه نباشه و البته این سختی خوشایند......
باید خوشبخت باشی...همیشه!
حداقل خوبیش اینه که تکلیف خودمو تا سال دیگه می دونم....می دونم؟؟ ..نه ...واقعا نمی دونم ...من آدم رفتنم؟ ...من آدمی هستم که بتونم ۴- ۵ سال خانواده ام و نبینم؟؟ من که اگه دو روز نبینمشون دلم براشون پر یمی کشه ... می تونم؟؟ من که با یه لحظه دیدن مامان همه غم دنیا رو فراموش می کنم می تونم ۴-۵ سال نبینمش؟..من که اگه بابا رو دو روز نبینم..هزار تا فکر و خیال الکی دور سرم می چرخه و تا نبینمش آروم نمی شم..می تونم اینهمه ازش دور باشم و فقط و فقط با شنیدن صداشون آروم بشم؟؟/ من آدم رفتنم؟؟ آخه از این طرف هم من آدمش نیستم که یه کاری رو شروع کنم و به نتیجه نرسونم ...که اگه ولش کنم تا آخر عمر خودمو سرزنش می کنم و ....من اصلا تا حالا نشده که بخوام یه کاری رو بکنم و تا آخرش نرم...هر وقت واقعا چیزی رو خواستم توی همون تلاش اول بهش رسیدم..اینطوری نبوده که توی همون تلاش اول نتونم و دوباره بخوام که از اول شروع کنم...اتفاقا این دفعه یه جورایی به همین فکر می کردم و اون ته ته های دلم بدم نمی اومد که این تجربه به نتیجه نرسیدن تلاسه و دوباره شروع کردن و داشته باشم...یه جورایی توی تلاش بعدی دیگه از صفر شروع نمی کنی و اگه با اون نردبون اولیه میخواستی به یه جایی برسی ...با این نردبون دومیه یه جایی بالاتر از اون اولیه می رسی ...چون دومیه رو بالای اولیه می گذاری و بالا می ری... این تئوری قضیه است..ولی وقتی پای عمل می رسه هم اینجوریه؟..همش به خودت می گی اگه دوباره هم مثل اون دفعه بشه چی؟!! و این کلی انرژیتو می گیره...نمی دونم یه جورایی بهم بر خورده...باید بشه....باید بشه...من این تجربه جدیده رو می خوام.....می خوام؟؟